!

!

من می دونم من مریضم که از پنج تا بچه گربه ی کوچیک که از سرما دم در خونه ی من کز کردن و به دلسوزانه ترین وجه ممکن میو میو می کنن می ترسم.

من می دونم من مریضم که از صدای کشیده شدن صدای پا روی زمین تنم مور مور می شه و برای همین هدفون رو گذاشتم تو گوشم با صدای بلندولی بازم صدای پای این پسره رو می شنوم و مور مور می شم.

من می دونم من مریضم که صدای فین کردن یا بالا کشیدن دماغ حالمو بد می کنه.

ولی به خدا همین چیزای کوچیک کوچیک اینقد تکرار شده که اینقد خسته شدم که فکر می کنم چقد زندگی سخت و غیر قابل تحمله…فقط به خاطر همین چیزای کوچیک کوچیک

 

غم

غم

نمی دونم چه غم عمیق و دلتنگیه که امروز دارم. صبح شنبه ای تک و تنها توی آفیس نشستم یه آهنگ لایت گوش می دم و سعی می کنم یه جواب خیلی بدیهی از برنامه بگیرم که مشخصه نمی گیرم… ولی دلم داره بد جور فشرده می شه انگار غم عالم روی قلبم نشسته…دلم بغل مامانمو می خواد….

آرزوی من

آرزوی من

دیروز سر کلاس زبان دانملرکی استادمون ازمون می خواست توضیح بدیم در رویاهامون دوست داریم کجا زندگی کنیم؟من جوابم این بود که ایده ی خاصی ندارم و استادم گفت من می فهمم مردمی که از کشورهای جهان سوم میان زیاد نظر ندارن چون بهشون اجازه ی اظهار نظر داده نمی شه زیاد. ولی ما این جا توی دانمارک همیشه می پرسیم تو چی می خوای و چرا؟ حالم اساسی گرفته شد و می دونم و قبول دارم که ما آدمای تودار و بی نظر یا محافظه کاری هستیم توی نظر دادن ولی این سوالی بود که من هرگز نمی تونستم به دانمارکی جوابشو بدم.

چطور می تونستن بگم من آرزو دارم در ایران آزاد و مرفه و شاد زندگی کنم. نه ایران این روزها ایران آرزوها. ایرانی که مثل دانمارک شده باشه ثروت بین همه تقسیم شده و اثری از فقر مالی و فرهنگی نداره. ایرانی که هنوز بهترین دوستام ازش مهاجرت نکردن و باقیمانده ی اعضای خانوادم هم به فکر روزنه ی فراری نیستن. ایرانی که توش بتونم برای جشن تولد دوستام و خانوادم حضور داشته باشم و خوشی های کوچیک زندگیمو با هاشون تقسیم کنم.

خب دیگه بابا اومد و رفت. نمی دونم بهش خوش گذشت یا نه ولی به من خوش گذشت با هم سفر رفتیم بابا خیلی عوض شده خیلی آروم شده اون دگم بودنش رو کاملن از بین برده کاملن از هر چیز نو ومدرنی استقبال می کرد. فقط راضی نشد بره یه سر به کازینو بزنه که البته شاید دلیلش حضور من بود.ولی کلن حس جالبیه بعد از مدت طولانیی دوری یهو شروع کنی با یه نفر زندگی کنی سفر بری با هم مربا و لواشک درست کنین.بعد طرف بره اونور دنیا  ود وباره رابطه بشه در حد سلام علیک از پشت پنجره ی کامپیوتر.

عجب دنیاییه…

بابا

بابا

این روزا دوستان زیادی داریم. دور هم خیلی خوش می گذرونیم گرمای هوا و روزهای ملس تابستونی هم بی تاثیر نیست. دلم کمتر می گیره. ولی خوب زندگی که بی دغدغه نمی شه! شوهرم در شرایط بسیار بدی قرار داره بدجور با شرکت حرفش شده و قراره دو روزی نره اونوری تا تصمیم بگیرن چی کارش کنن!!!

از طرفی بابا داره میاد!کلن بابام آدم سختیه! نیست کم حرف می زنه آدم نمی دونه چی دوست  داره چی نداره؟ بعد اونقدر از هم دور بودیم که نمی دونم الان چقد پیره؟ چی کارا می تونه بکنه؟چقد می تونه راه بره؟ غذا چی میخوره؟ترجیح می ده بالشتش سفت با شه یا نرم؟براش مهمه که من توی فر و بالای کابینتارم تمیز کنم؟

موندم بین دو تا هتل پاریس اونیو بگیرم که فضای داخلیش باغ داره ولی 600 متر تا استگاه مترو فاصله داره یا اونی که توش معمولیه ولی 350 متر فاصله با مترو داره؟یعنی ترجیح اون کدومه؟

مربوط به انحراف خاموش!

مربوط به انحراف خاموش!

این وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده یک مبحثی رو باز کرده در راستای مشکل آزار جنسی زنان ایرانی در مکان های عمومی.

خب بر همگان واضح است که دستمالی شدن انگشت کردن گرفتن سینه و باسن مالیدن در تاکسی متلک های جنسی چیزهایی عادیی است که حتا برای مادربزرگ های ما هم به کرات اتفاق می افته. نکته ی جدید این بحث نمایش آلت مردانه در مکان های عمومی است.

خب البته که من هم این خاطره رو دارم ولی تا حالا جایی نگفته بودمش فکر می کردم خاطره ی منحصر به فرد خودمه و اون مرده توی بلوار کشاورز یه بیمار روانی بوده ولی حالا برین ببینین که بیشتر از 500 تا کامنت اومده هر کدوم بیشتر از یک بار این تجربه رو داشتن و خوب مسلمه که جامعه ی آماری بسیار محدوده!

واقعن برای من که شوک آور بود با قبول تمام بیماری های جنسی مردم ایران باز هم برام شوک آور بود! خیلی شوکه هستم و همین….

اخلاق در آموزش!

اخلاق در آموزش!

من یک درگیری ذهنی پیدا کردم. من نمی دونم اخلاقیات رو چطوری باید به دست آورد. من دیدم که اکثر بچه های اینجایی یعنی دانشجو های دکترای دانمارکی بچه های بسیار با اخلاقی هستن ولی امان از خارجی ها. حالا این دامنه ی خارجی ها از چینی ها شروع می شه تا به فرانسوی هام می رسه!

این دختره فرانسویه بچه ست یعنی 24 سالشه که دانشجوی دکترا شده من می بینم که برای هر چیزی ذوق بیش از حد داره و انگار خودشو در این حد نمی دونسته هر اتفاقی براش یه چیز شگفت انگیزه. مثل ما نیست که همش از خودمون توقع بیشتر داریم و همیشه از خودمون ناراضی هستیم.

حالا از بحث دور نشم این امروز کمک ممتحن یک دانشجوی فوق بوده یعنی در جلسه ی دفاع از پروزه ی یک فوق لیسانسی این هم حق سوال کردن داشته!حالا که چقد ذوق داره هیچی. تموم دپارتمان رو پر کرد از بس این یارو رو بی آبرو کرد. یعنی رسمن از کافی روم پایین بگیر تا منشی بخش برای همه تو ضیح داد که این پسره هیچی بلد نبوده .چه می دونم سنش بالا بود ما بهش نمره دادیم و این حرفا. یعنی اساسن رید به هیکل آدمی که همه اینجا میشناسنش.

من می گم ایم بی اخلاقیه این یعنی یه معلم بیاد بره همه جا جار بزنه که فلان شاگردش چه گندی تو ورقه ی امتحانیش نوشته! من می گم معلم شدن استاد شدن آموزش دادن و حتا امتحان گرفتن بخش هایی از زندگی انسانهاست و البته که باید اخلاقیات برایش آموزش داده بشه و بایداخلاقیات در اون رعایت بشه!

کام÷یوترم ویروس گرفته بود خنده دار×تموم فایل های درایو سی هیدن شده بودن!اول ÷وکیدم از ترس گفتم همه چیز ÷رید بعد دیدم ای بابا ÷س ویندوز از کجا بالا اومده بعد دیدم مطلب هم اجرا می شه دیگه فهمیدم یه شوخی لوس بوده ولی دیگه نمی شد روی دسکتا÷ کلیک کرد اعصابم خورد شده بود که نمی شه فایلی رو روی دسکتا÷ سیو کرد یا هر چی دادم ویندوزشو عوض کنن. تو این مدت تا فونت فارسی نصب شه هزار تا چیز تو مغزم وول می خورد که بنویسم که الان همش ÷ریده به سلامتی.

فعلن برم ببینم این ÷ چی شده؟

چقد وحشتناکه که هیچ کی پیدا نشه آدم بشینه یه مشت زر بزنه پیشش. دوست موستی که بشه باهاش حرف زد که اینجا نداریم. خانواده هم که کلن همه قاضین هنوز حرف نزده دارن نسخه ی اشتباهاتو برات می پیچن یا نصیحتت می کن. می مونه خدا دیگه؟!!!